
سلام
سه شب و چهار روز اصفهان بودم ... شهری زیبا ولی پر از غم ... شهری که شاید فقط برای من اینقدر
وحشت انگیز باشد .
جایی که بودم خیلی راحت نبود ... یک پانسیون البته بهتر از پانسیون های رشت ...
البته یک شب را نزد یکی از هم دانشگاهی هایم گذراندم . دختری خوب و مهمان نواز .
اینبار گم نشدم ... گم شدم .
تنها بودم و تنها نبودم ... پسرم با من بود و نبود ... پسرم چقدر این روزها حضورت را بیش از پیش حس
می کنم . حضورت آرامش بخش تنهایی های من است مثل یک پاکت سیگار می ماند وسط مرکز ترک اعتیاد !!!
مجتبی جان ... پسر عزیزم ...
نمی خواهم ذهنت را نسبت به دنیا خراب کنم ... اما باور کن اگر به دنیا نیایی برایت بهتر باشد . نمی خواهم به جای تو تصمیم بگیرم اما برایت تصمیم می گیرم .
این دنیا به مادر تو هم وفا نکرد چه برسد به تو بچه جان ... !
بهتر است به دنیا نیایی و یکسره بروی بهشت تا اینکه زجر بکشی و آخرش هم بروی جهنم مثل مادرت .
عزیزکم باز هم هر چی قسمت باشه می شه . من تو را خیلی دوست دارم و این دست و پایم را بدجور طناب پیچ کرده است .
خیلی سخته مادر باشی ... نمی خواهم بجای درست کردن گند بزنم !!!
و حالا روی سخنم با کسی ست که برایم نظری داده که انگار خیلی مرا می شناسد ...
فردی با نام : یه آشنا ...
ازش خواهش می کنم خودشو معرفی کنه شاید حداقل بتونم پاسخش رو تو پست بعدی براش بنویسم ...
یا حداقل از نگرانی ها و دغدغه هام کم کنه با معرفی خودش ...
این دو بیتی رو ۲۴ فروردین سال ۱۳۸۸ گفتم ...
وقتی وارد اصفهان شدم این دو بیتی یادم اومد :
دیگر چشم به راه پیامک نمی شوم
قول می دهم که دیگر کودک نمی شوم
این عهد ها دیر است می دانم ولی بدان
حتی به بهانه ی عشق ، شبیه پیچک نمی شوم





